|
|
|
|
|
هر وقت دلتنگي اين دعا را بخوان پروردگارا ارامشي را به من عطا کن تا بپذيرم انچه را که نميتوانم تغییر دهم . شهامتي تا تغییر دهم انچه را که ميتوانم تغییر دهم ودانشي که تفاوت اين دو را بدانم............... آمين). |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 16:16 توسط رویا
|
|
||
|
|
|
|
خدایا تو را به خاطر سه چیز سپاس گزارم:
دادن هایت
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 19:6 توسط رویا
|
|
||
|
|
|
|
|
هیچ به فلسفه ی برگ و درخت فکر کردی؟! وقتی پاییز میشه، ما آدمها خوشمون میاد که پا روی برگها بذاریم برگ یه روزی تمام زندگی درخت بوده! همه عشقش و همه امیدش! درخت همه ی شیره ی جونش رو به برگ می داد تا سبز بمونه و ازش جدا نشه! آب و باد و خاک و همه و همه به درخت کمک می کردند و برگ زندگی شاهانه ای داشت. خستگی تو کارش نبود! چون هر وقت که دلش می گرفت دستش رو دراز می کرد و خدا رو تو آسمون لمس می کرد! یا هر وقتی که خسته تر می شد، با غرور از بالا به آدمها نگاه می کرد . همه چیز قشنگ بود تا اینکه پاییز رسید! درخت از برگ خسته شد و دیگه براش سبزی برگ جذاب و زیبا نبود! برگ پیر شده بود و درخت دیگه نمی تونست سنگینیش رو تحمل کنه! این شد که دیگه شیره ی جونش اون قوت همیشگی رو نداشت! چون دیگه با عشق به برگ داده نمی شد! برگ این رو فهمید! دلگیر شد و افسرده! اما کاری از دستش بر نمی اومد! سعی کرد بارش رو از رو دوش درخت کم کنه! اما کم کم دیگه درخت برگ رو ندید و چیزی نبود که به برگ بده! برگ پژمرد! افسرد! خشکید و افتاد! ما آدمها افتادن برگ رو نشونه ی زیبایی زمین گرفتیم و اسمش رو گذاشتیم جشن برگریزان! زمین پر از برگهایی بود که از اوج به زمین افتاده بودند! درخت ازشون بریده بود! حتی باد اونها رو به هر طرف مینداخت! بارون اونها رو خیس می کرد و آفتاب اونها رو می پوسوند! دیگه هیچکس برگ رو دوست نداشت! برگ از اوج به دره افتاده بود و همه راضی بودند! ما آدمها هم راضی هستیم از اینکه پا روی برگها می ذاریم و صدای شکسته شدنشون رو می شنویم و لذت می بریم! اما می دونید برگ چیکار می کنه؟! برگ هنوز عاشق درخته! اون نمی تونه محبتهای درخت رو فراموش کنه و زحمتهای باد و بارون و خورشید رو! برگ نمی تونه از درخت دل بکنه! اما دیگه زمستون داره تموم میشه و وقت جوونه زدن درخته! وقت اومدن معشوقه های تازه ی درخت! اینه که برگ می پوسه و می پوسه و می پوسه و میشه قوت خاک! میشه کود! میشه غذای درخت! میشه شیره ای که توی وجود درخته و حالا باید توی رگهای معشوقه های جوونش بره! برگ می پوسه و خودش رو به پای درخت می ریزه تا درخت راضی باشه و زندگی خوبی رو با معشوقه های جدیدش داشته باشه! تو که وقت پاییز از کوچه های خلوت پر از برگ می گذری، بشنو: درخت از برگ خسته شده؛ پاییز بهانه است.... راستی وقتی خرد شدن برگ زیر پای عابران زیباترین صدای پاییز است دیگه چه تفاوتی می کنه برگ سبز کدوم درخت باشی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 18:8 توسط رویا
|
|
||
|
|
|
|
|
یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 12:45 توسط رویا
|
|
||
|
|
|
|
|
معلم به مجنون گفت : بنویس : الله مجنون نوشت : لیلا ،لیلا ، لیلا دوباره معلم به مجنون گفت : بنویس : الله مجنون نوشت : لیلا ،لیلا ، لیلا معلم به مجنون گفت : دوزخ تورا باشد جایگاه معلم نمیدانست که نام دیگر الله هست لیلا آری خداوند به وسعت وجودش نام دارد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 9:55 توسط رویا
|
|
||
|
|
|
|
|
يك روزي از روزها دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشهاى در وسط آكواريوم آن را به دو بخش تقسيم کرد. در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود. ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمىداد. او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مىکرد، همان ديوار شيشهاى که او را از غذاى مورد علاقهاش جدا مىکرد. پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است. در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آنسوى آکواريوم نيز نرفت. ميدانيد چـــــرا ؟ ديوار شيشهاى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سختتر و بلندتر مىنمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود ! باوري از جنس محدوديت ! باوري به وجود ديواري بلند و غير قابل عبور ! باوري از ناتواني خويش . اگر ما در ميان اعتقادات و باورهاى خويش جستجو کنيم، بىترديد ديوارهاى شيشهاى بلند و سختى را پيدا خواهيم کرد که نتيجه مشاهدات وتجربيات ماست و خيلى از آنها وجود خارجى نداشته بلکه زائيده باور ما بوده و فقط در ذهن ما جاى دارند |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 16:55 توسط رویا
|
|
||
|
|
|
|
|
بيا تا يه سيب سرخ و بو کنيم ميون گريه يه آرزو کنيم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 18:31 توسط رویا
|
|
||
|
|
|
|
|
دست ها بالا بود
هر کس سهم خودش را طلبيد سهم هر کس که رسيد داغ تر از دل ما بود نوبت من که رسيد سهم من يخ زده بود سهم من چيست مگر يک پاسخ پاسخ يک حسرت سهم من کوچک بود قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت وسعتي تا ته دلتنگي ها شايد از وسعت آن بود که بي پاسخ ماند |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 18:20 توسط رویا
|
|
||